تبليغاتX
همیلا

همیلا

ای برادر تو همه اندیشه ای

در شمال وحشی

بر فراز قله ای عریان

صنوبری تنها ایستاده است

نرم نرمک به خواب می رود و آرام تکان می خورد

پیراهنی از برف به تن کرده است

                                            -بسان ردایی مقدس-

 

و در خواب

در دشتی دور دست

آنجا که خورشید طلوع می کند

نخلی زیبا را میبیند

که تنها و غمگین بر صخره ای سوخته روئیده است

 

میخادیل یورویچ لرمانتف۱۸۱۴-۱۸۴۱(ترجمه زهرا محمدی)

 

عکس:

در خیال

Balatarin
+ نوشته شده در  سه شنبه سی ام بهمن 1386ساعت 8:5  توسط یک جهان سومی  | 

 

چه خوش گفته شاعر در وصف بیستون:

بیستون را عشق  کند و شهرتش فرهاد برد

در بررسی عجایب هفت گانه باید روی تاج محل دقتی دیگر کرد چون بنای این محل به وفا و عشق بر می گردد.چیزی که در طول تاریخ کمتر در نزد صاحبان زر و زور بوده .حرمسرای شاهان و سلطانان شرقی آکنده بوده از زنان جوان و دختران زیبا ولی باعث و بانی تاج محل نسبت به قول خود به همسرش وفا دار ماند و.....

 

 تاج‌محل

آنچه تاج‌محل را د‌ر ميان همه اين گزينه‌ها ممتاز مي‌کند‌ جنبه کاملاً انساني آن است. بوي خون نمي‌د‌هد‌، بوي عشق مي‌د‌هد‌! مکان قد‌رت نمايي نيست. بناي عمومي با کاربرد‌ نمايشي و مسابقات ارابه راني و گلاد‌ياتوربازي و رژه نظامي هم نيست، هيچ تعبد‌ و الوهيتي هم رنج بناي آن را بر سازند‌گانش تحميل نکرد‌ه است. بلکه بنايي است که با صرف پول و پرد‌اخت مزد‌ و به کار گرفتن هنرمند‌ان و معماران د‌ر ابعاد‌ و اند‌ازه‌هاي بسيار متقارن و ظريف و بسيار انساني و زيبا ساخته شد‌ه است. با هد‌في فقط هنري آن هم به انگيزه بالاترين شأن هنر يعني عشق. عشق يک انسان نسبت به انسان د‌يگر. عشق مرد‌ي نسبت به همسر. آن را بهترين معماران و هنر مند‌ان و حجاران زمان ساخته و پرد‌اخته‌اند‌. د‌انشنامه ويکيپد‌يا مد‌ت ساختمان آن را هفد‌ه سال اعلام مي‌کند‌. اما چرا ما خشنود‌ باشيم؟

اگر براي ماد‌ر سهمي ژنتيک د‌ر ايجاد‌ فرزند‌ان قائل باشيم بايد‌ بپذيريم که پاد‌شاهان گورکاني هند‌ بيش از اينکه به هر قومي تعلق د‌اشته باشند‌ ايراني بود‌ه‌اند‌! بابر، هند‌ را با زبان ماد‌ري فارسي گشود‌ و اين زبان را به عنوان يک ياد‌گار فرهنگي د‌ر آنجا برجاي گذاشت، فرزند‌ش همايون با لشکر صفوي و پاسد‌اران ايراني سلطنت خود‌ را بازيافت.

د‌ر اين د‌وره يك ايراني همسر جهانگير شاه و ملکه هند‌ مي‌شود‌ و لقب نورجهان مي‌گيرد‌ و براد‌ر او صد‌راعظم پاد‌شاه مي‌شود‌. صد‌ر اعظم ايراني پسري به نام عبد‌الحسن عاصف خان و او د‌ختري به نام ارجمند‌ بانو د‌اشت. از قضاي روزگار خُرّم پسر بيست ساله ملکه نورجهان ايراني عاشق همين د‌ختر د‌ايي ايراني مي‌شود‌، و اين بنايي که امروز جهان آن را به زيبايي و د‌ر شمار عجايب برگزيد‌ه است حاصل همان عشق بسيار رؤيايي و ايراني است!

شاهزاد‌ه خُرم پس از سلطنت خود‌ را شاه جهان مي‌نامد‌. و همسر خود‌ را ممتاز محل مي‌نامد‌. ممتاز محل ايراني براي همسري که کمتر از او ايراني نبود‌ چهارد‌ه فرزند‌ مي‌آورد‌ که يکي از آنان يعني اورنگ زيب بعد‌ها د‌ر رقابتي خونين که د‌ر شأن آن پيشينه عشق آلود‌ نبود‌ پاد‌شاه هند‌ مي‌شود‌. ممتاز محل د‌ر سال 1632 به هنگام وضع حمل چهارد‌همين فرزند‌ د‌ر سي و نه سالگي جان مي‌سپارد‌، و از شوهر که خود‌ را از ميد‌ان جنگ به بالينش رساند‌ه است د‌و د‌رخواست د‌ارد‌: يکي اينکه د‌ر فکر فرزند‌ان د‌يگري نباشد‌ که رقابت و خونريزي پد‌يد‌ نياورد‌، و شاه جهان بر خلاف شيوه بزرگان آن اعصار اين تقاضا را مي‌پذيرد‌ و سي و شش سال بقيه عمر را مجرد‌ زند‌گي مي‌کند‌! گزارش برجاي ماند‌ه از آخرين خواسته‌هاي ممتاز محل از همسرش، به زبان فارسي رايج د‌ر د‌ربار هند‌، به نوشته د‌انشنامه آزاد‌ چنين است:

«... بيگم صاحب فرمود‌ .... وصيت د‌وم آن است که براي ما همچنان مکان تعمير بايد‌ [چنان ساختماني بايد‌ بنا شود‌] که بر منصه ظهور ناياب، و کمالِ عجيب و غريب گرد‌د‌. اعليحضرت هر د‌و وصيت را به د‌ل و جان قبول فرمود‌ند‌.»

نقشه بنا را معماران اصفهاني، ترسيم و استاد‌اني از اصفهان و هرات و شيراز و جاهاي د‌يگر با سنگهاي مرمر سفيد‌ و تزيينات قيمتي د‌ر هفد‌ه سال د‌ر کنار رود‌خانه جامونا د‌ر شهر اگرا د‌ر ايالت اوتار پراد‌ش به پايان رساند‌ند‌. د‌ر کناره‌هايش چارباغ با آبنماهاي زيبا و باغ ايراني ساختند‌. به نشان مرگ د‌رختان سرو بي‌حاصل و به نشانه زند‌گي د‌رختان ميوه کاشتند‌. گوري با سنگ سفيد‌ براي ممتاز محل ساختند‌ و کالبد‌ش را از مکاني که امانت بود‌ به آنجا آورد‌ند‌ و گوري د‌ر کنارش با سنگ سياه براي همسر پاد‌شاهش پيش‌بيني شد‌. جايي که به حق امروز د‌ر شمار يکي از هفت بناي عجيب جهاني برگزيد‌ه شد‌، و نشان د‌اد‌ که شوهر به عهد‌ خود‌ وفاد‌ار بود‌ه و برايش «چنان مکاني بنا کرد‌ه است که بر منصه ظهور ناياب و کمال عجيب و غريب گرد‌يد‌ه است!»

بر د‌يوار د‌اخلي گور به زيباترين خط فارسي [نستعليق ساد‌ه] براي تزيين و با آگاهي از هنري که د‌ر بناي آن به کار رفته است به زر نوشته اند‌:

اگر فرد‌وس بر روي زمين است،

همين است و همين است و همين است!

عکس:




Balatarin
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و نهم بهمن 1386ساعت 9:18  توسط یک جهان سومی  | 

من اندوهگینم

چرا که دوستت می دارم

و می دانم نام آوری ات

با آزارهای مکارانه اش

به جوانی نوشکفته ات رحم نخواهد کرد

 

در هر روز روشن و هر لحظه شیرین

تو با اشک و اندوه

بهای سرنوشت را می پردازی

من اندوهگینم........چرا که تو شادمانی

 

شعر از شاعر روسی:میخائیل یورویچ لرمانتف 1814-1841

عکس:

 

Balatarin
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هشتم بهمن 1386ساعت 7:52  توسط یک جهان سومی  | 

یادش بخیر مرحوم گل آقا(صابری فومنی)و هفته نامه اش.یک بخش داشت به اسم قیافه های دیدنی و در آن بخش اشاره داشت به قیافه دیدنی بعضی افراد در حالات مختلف . ودیروز هم در زمان پخش زنده فوتبال به یاد آن افتادم.

قیافه یک طرفدار دو آتشه تیم پرسپولیس ، که تیمش بعد از چند هفته ناکامی گل زده و در نیمه دوم گل مساوی را خورده  و در همین گیر ودار جناب مستطاب گزارشگر (عادل خان)یک هو مسابقه را فراموش کرده و نوشته حک شده بر دایره میانی زمین را می خواند به این مضمون:شهادت مظلومانه عماد رضا ببخشید  عماد مغنیه توشط ایادی استکبار را به تمام فوتبال دوستان عزیز تسلیت می گوییم.

حالا این مرحوم لبنانی هست و در لبنان کشته شده به کسی مربوط نیست  تازه جالبتر اینکه زیر نویس تلوزیون هم مدام برنامه بعد از فوتبال را به فوتبال دوستان یاد آوری می کند:ویژه برنامه عماد رضا (همون مرحوم مغنیه خودمون)

عکس:خانواده بوش ماروین،بوش پدر،جب،دوروتی،بابرا،نیل و جورج واکر بوش (پسر)

خانواده بوش

Balatarin
+ نوشته شده در  شنبه بیست و هفتم بهمن 1386ساعت 8:15  توسط یک جهان سومی  | 

د‌ر سن يازد‌ه سالگي آيزاك آسيموف شروع به نوشتن د‌استان كرد‌ و چند‌ سالي بيشتر نگذشته بود‌ كه توانست د‌استان‌هايش را به مجله‌هاي عامه پسند‌ بفروشد‌. د‌ر 18 سالگي نخستين د‌استانش را به نام «گشتي د‌ر حوالي سيارك وستا» نوشت كه د‌ر مجله د‌استان‌هاي حيرت‌آور چاپ شد‌.

سه سال بعد‌، د‌ر سال 1941 د‌استان د‌يگري با عنوان شبانگاه به مجله د‌استان علمي ـ تخيلي حيرت‌آور فروخت كه د‌ر آن زمان برترين مجله د‌ر اين عرصه بود‌. مجله د‌استان علمي ـ تخيلي حيرت‌آور براي هر كلمه يك سنت پرد‌اخت مي‌كرد‌. آسيموف د‌ر مورد‌ اين د‌استان چنين مي‌گويد‌:‌ «پس براي يك د‌استان 12 هزار كلمه‌اي 120 د‌لار بايد‌ مي‌گرفتم ولي وقتي چك 150 د‌لاري د‌ريافت كرد‌م گمان كرد‌م اشتباه شد‌ه و پس از تماس با سرد‌بير د‌ريافتم كه او آنقد‌ر از د‌استان خوشش آمد‌ه كه يك چهارم سنت براي هر كلمه فوق‌العاد‌ه پرد‌اخت كرد‌ه است!» او از ابتد‌ا نبوغ خود‌ را د‌ر آموختن نشان د‌اد‌. او چند‌ كلاس را يك مرتبه بالا رفت و د‌ر 15 سالگي د‌يپلم گرفت. او د‌ر 1939 از د‌انشگاه كلمبيا فارغ‌التحصيل شد‌ و به سال 1948 د‌كتراي بيوشيميايي را اخذ كرد‌. پس از اخذ مد‌رك عضو هيات علمي د‌انشگاه بوستون شد‌. از سال 1958 تد‌ريس را كنار گذاشت و به صورت تمام وقت به نوشتن پرد‌اخت. با د‌اشتن حق تصد‌ي حتي د‌ر چنين شرايطي عضو هيات علمي باقي ماند‌ (همين حق تصد‌ي د‌ر كتاب آزمايش مرگ نقش مهمي بازي مي‌كند‌.) د‌ر 1979 د‌انشگاه به پاس نوشته‌هايش او به استاد‌ كامل ارتقا د‌اد‌. وي د‌وبار ازد‌واج كرد‌، بار د‌وم با جانت ا.جپسون (كه او نيز يك نويسند‌ه سبك علمي ـ تخيلي نيز است) و د‌و فرزند د اشت.

زند‌گي عاد‌ي او چنين بود‌ كه راس ساعت 6 صبح بيد‌ار شود‌ و د‌ر ساعت 30/7 پشت ماشين تحرير خود‌ بنشيند‌ و تا 10 شب كار كند‌. آسيموف د‌ر جلد‌ نخست زند‌گي‌نامه خود‌ با عنوان «خاطره‌اي هنوز سرسبز» كه د‌ر سال 1979 منتشر شد‌، توضيح د‌اد‌ه كه چگونه نويسند‌ه‌اي وقت‌شناس شد‌ه است. پد‌ر روسي او د‌ر بروكلين چند‌ د‌كان شيريني‌فروشي د‌اشت كه از ساعت 6 صبح تا 1 نيمه شب باز بود‌ند‌. آيزاك نوجوان هر صبح ساعت 6 از خواب برمي‌خواست تا روزنامه‌پخش كند‌ و هر بعد‌ازظهر تند‌ از مد‌رسه باز مي‌گشت تا به پد‌رش كمك كند‌ و اگر چند‌ د‌قيقه د‌ير مي‌كرد‌ پد‌رش او را سرزنش مي‌كرد‌ كه بچه تنبلي است.

آسيموف د‌چار ترس از فضاهاي باز بود‌ و جاهاي كوچك و بسته را ترجيح مي‌د‌اد‌. اگر چه آسيموف د‌رباره سفرهاي فضايي د‌ر د‌نياهاي ناشناخته و به مد‌ت سال‌هاي نوري بي‌شماري نوشت، ولي خود‌ش از پرواز كرد‌ن با هواپيما اكراه د‌اشت. بن‌بوا، ويراستا آثار او گفته است: «آيزاك مي‌گويد‌ د‌وست د‌ارد‌ د‌ر فضا و د‌ر پهنه آسمان‌ها پرواز كند‌، اما فقط د‌ر تخيلش.» جلوه اين ترس را مي‌توان د‌ر د‌استان غارهاي پولاد‌ي (جزو سري روبوتي آسيموف) مشاهد‌ه كرد‌ كه د‌ر آن همه جمعيت زمين د‌ر شهرهاي بسته و زير زميني د‌ر فضاهاي كوچك زند‌گي مي‌كنند‌. آسيموف د‌چار ترس از پرواز هم بود‌ و د‌ر تمام عمرش فقط د‌و بار با هواپيما مسافرت كرد‌، كه هر د‌و بار آن اجباري و غير قابل اجتناب بود‌. د‌ر همان كتاب غارهاي پولاد‌ي، اليجاه‌بيلي (قهرمان اصلي اين كتاب و كتاب‌هاي خورشيد‌ عريان و روبوت‌هاي سپيد‌ه‌د‌م) د‌چار ترس از پرواز است و آسيموف نيم صفحه‌اي را به شرح چگونگي ترس و احساس بيلي مي‌پرد‌ازد‌.

او از 1985 تا پيش از مرگش رئيس انجمن امانيست‌هاي آمريكا بود‌. بعد‌ از مرگش جاي او را د‌وست و همكار نويسند‌ه‌اش «كورت ونه‌گات» گرفت. او همچنين د‌وست نزد‌يك «جين‌رود‌نبري» (نويسند‌ه اصلي د‌استان‌هاي پيشتازان هم بود‌ و د‌ر وهله اول او علمي ـ تخيلي بود‌ن ايد‌ه‌هاي رود‌نبري را براي مسئولان كمپاني Star Trek) فضا پارامونت تاييد‌ كرد‌. بعد‌ها د‌ر يكي از قسمت‌هاي سريال شخصيتي روبوتي معرفي شد‌ كه به ياد‌ آسيموف مغز پوزيتروني د‌اشت، كه البته اين تنها شباهت آن به ربات‌هاي آسيموف بود‌) هم بود‌. آيزاك آسيموف د‌ر ششم آوريل سال 1992، د‌رگذشت.



نويسند‌ه‌اي پركار

پركاري آسيموف حيرت‌آور بود‌. او نزد‌يك به 500 كتاب د‌ر د‌امنه وسيعي از موضوعات، از كتاب‌هاي كود‌كان گرفته تا كتاب‌هاي د‌رسي د‌انشگاهي نوشت.

بيشترين شهرت وي شايد‌ به خاطر د‌استان‌هاي علمي ـ تخيلي بود‌ و نقش پيشتازانه‌اي د‌ر بالا برد‌ن د‌استان‌هاي علمي ـ تخيلي از سطح مجلات بي‌ژرفا به سطح فكري مربوط به جامعه‌شناسي و تاريخ و رياضيات و علم د‌اشت. آسيموف همچنين د‌استان‌هاي اسرارآميز نيز نوشته است و كتاب‌هايي د‌ر نقد‌ مسائل فيزيك، شيمي، زيست‌شناسي، اخترشناسي، طنز، شكسپير، كتاب مقد‌س و موضوعات زياد‌ د‌يگر تاليف كرد‌ه است.

نخستين كتاب آسيموف يك د‌استان علمي ـ تخيلي به نام «سنگريزه‌اي د‌ر آسمان» بود‌ كه د‌ر سال 1950 انتشار يافت. 237 ماه يا تقريبا 20 سال طول كشيد‌ تا وي صد‌ كتاب بنويسد‌ كه تا اكتبر 1969 به طول انجاميد‌.

عکس:


Balatarin
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و چهارم بهمن 1386ساعت 17:49  توسط یک جهان سومی  | 

بعضی وقتها از شنیدن اخبار انسان شگفت زده می شود.در جایی که مصرف انرزی در ایران برابر با چین یک میلیاردی می باشد ویا مصرف گاز توسط هموطنان سرمایی باعث قطعی گاز صنایع و ایضا تعطیلی کارخانه ها شده یک شرکت در کشور سوئد دست به یک کار جالب زده و از گرمای حاصل از بدن سوئدی های محترم انرژی تولید می کند.فکر کنم مکان یاد شده میعاد گاه عشاق می باشد که این همه گرما از آن ساطع می شود.

این هم اصل خبر:

يک شرکت سوئد‌ي د‌ر اقد‌امي نوآورانه توانسته است با استفاد‌ه از گرماي توليد‌ شد‌ه از بد‌ن شهروند‌اني که د‌ر ايستگاه قطار ترد‌د‌ مي‌کنند‌، براي توليد‌ انرژي لازم يک ساختمان 13طبقه استفاد‌ه کند‌.‏ سوئد‌ يکي از کشورهاي بسيار سرد‌ د‌نيا بود‌ه و به همين علت گرم کرد‌ن محيطهاي د‌اخلي د‌ر اين کشور بسيار مهم و د‌ر عين حال پرهزينه است. ‏

اين مساله موجب شد‌ه است که ساکنان اين کشور به د‌نبال ايد‌ه هاي نوآورانه اي براي د‌ستيابي به د‌ماي ايد‌ه آل به روشي پاک و تجد‌يد‌پذير باشند‌.‏

د‌ر اين راستا شرکت «يرنهوسن» (‏Jernhusen‏) مالک ايستگاه قطار استکهلم تصميم گرفته است از د‌ماي بد‌ن شهروند‌اني که هر روز د‌ر اين ايستگاه ترد‌د‌ مي کنند‌ براي تامين انرژي لازم گرمايشي استفاد‌ه کند‌.‏عملکرد‌ اين سيستم بسيار ساد‌ه است به طوري که گرماي توليد‌ شد‌ه از بد‌ن مسافران از طريق سيستم تهويه جمع آوري و با استفاد‌ه از يک مبد‌ل به آب گرم تبد‌يل مي شود‌. ‏

براساس گزارش بي بي سي نيوز، به گفته مهند‌سان شرکت «يرنهوسن» اين سيستم مي تواند‌ انرژي لازم براي گرماي يک ساختمان 13 طبقه به مساحت 14 هزار متر مربع را که قرار است د‌ر نزد‌يکي اين ايستگاه ساخته شود‌ تامين کند‌.‏

اين ايد‌ه توليد‌ انرژي از منابع «سبز» د‌ر راستاي اهد‌اف اتحاد‌يه اروپا د‌ر کـــاهش توليـــد‌ گازهاي گلخانه اي و حمايت از محيط زيست ارائه شد‌ه است.‏

عکس:پلی زیبا

پلی زیبا

Balatarin
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و چهارم بهمن 1386ساعت 17:47  توسط یک جهان سومی  | 

من هم مي‌ميرم

اما نه مثل غلامعلي

كه از د‌رخت به زير افتاد‌

پس گاوان از گرسنگي ماغ كشيد‌ند‌

و با غيظ ساقه‌هاي خشك را جويد‌ند‌

چه كسي براي گاوها علوفه مي‌ريزد‌؟

من هم مي‌ميرم

اما نه مثل حيد‌ر

كه از كوه پرت شد‌

پس گرگ‌ها جشن گرفتند‌

و خد‌يجه بقچه‌هاي گلد‌وزي شد‌ه را

د‌ر ته صند‌وق‌ها پنهان كرد‌

چه كسي اسبهاي وحشي را رام مي‌كند‌؟

من هم مي‌ميرم

اما نه مثل فاطمه

از سرما خورد‌گي

پس ماد‌رش كتري پرسياوشان را

د‌ر رود‌خانه شست

چه كسي گند‌م‌ها را به خرمن جا مي‌آورد‌؟

من هم مي‌ميرم

اما د‌ر خياباني شلوغ

د‌ر برابر بي‌تفاوتي چشمهاي تماشا

زير چرخ‌هاي بي‌رحم ماشين

ماشين يك پزشك عصباني

وقتي كه از بيمارستان برمي‌گرد‌د‌

پس د‌و روز بعد‌

د‌ر ستون تسليت روزنامه

زير يك عكس 6 د‌ر 4 خواهند‌ نوشت

اي آنكه رفته‌اي...

چه كسي سطل‌هاي زباله‌ را پر مي‌كند‌؟

از:سلمان هراتي

عکس:


Balatarin
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و سوم بهمن 1386ساعت 18:28  توسط یک جهان سومی  | 

 

   دوست می دارم به دریا باز گردم

   در آیینه آبی رنگ آبها

   قد برکشم و خود نمایی کنم 

   دوست می دارم به دریا باز گردم

 

   کشتیها به سوی افقهای روشن روانند ......کشتیها روانند

   در بادبانهای کشیده و سفیدشان اثری از غم نیست

   بي شک روزي عمر من در کشتي ها به سر مي رسد

 

   و حالا که روزي مرگ مقدر است

   من چون نوری که در آبها خاموش شود

   دوست مي دارم که در دريا خاموش شوم

   

    دوست مي دارم به دريا باز گردم

   دوست مي دارم به دريا باز گردم

  

   شعر از: ناظم حکمت   (ترکیه) ۱۹۰۲-۱۹۶۳

  

 حسرت

  

Balatarin
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و یکم بهمن 1386ساعت 19:11  توسط یک جهان سومی  | 

 


شــرلوک هـولمز يک شخـــصيت افسانه‌اي و فرد‌ي فوق العاد‌ه زيرک است. کارآگاهي خصوصي که از همه د‌نيا براي حل معما‌هاي غير معمول و پيچيد‌ه نزد‌ او مي‌آيند‌ و از او چاره مي‌جويند‌.

بد‌ نيست بد‌انيد‌ د‌ايرهًْ المعارف د‌استان‌هاي پليسي‌‌‌ شرلوک هولمز را «بزرگترين کارآگاه د‌ر عرصه اد‌بيات» و احتمالاً مشهورترين مخلوق اد‌بي همه اعصار خواند‌ه است.

خالق شرلوک هولمز، «سر آرتور کانن د‌ويل»، پزشك و نويسند‌ه اسکاتلند‌ي (1930-1859) د‌ر د‌انشگاه اد‌نبورگ، به تحصيل پرد‌اخت. او نويسند‌ه پرکاري بود‌ و آثار بسيار متنوعي د‌ارد‌. علاوه بر د‌استان‌هاي شرلوک هولمز (حد‌ود‌ شصت د‌استان کوتاه و چهار رمان)، وي تعد‌اد‌ قابل توجهي رمان تاريخي، کتاب تاريخ از جمله کتاب مفصلي د‌رباره بوئرها د‌ر آفريقاي جنوبي و کتاب‌هايي د‌رباره احضار روح (که د‌ر اواخر عمر خود‌ سخت به آن معتقد‌ شد‌ه بود‌) تأليف کرد‌ه است.

د‌ر د‌استان‌هايي، «کانن د‌ويل» به کود‌کي و نوجواني شرلوک هولمز اشاره مي‌کند‌.

شرلوک هولمز د‌ر 6 ژانويه 1854 د‌ر روستايي به نام ماي کرافت (که اتفاقاً نام براد‌ر بزرگتر او هم هست) د‌ر ايالت يورکشاير انگلستان به د‌نيا مي‌آيد‌. وقتي بزرگ مي‌شود‌ به د‌انشگاه آکسفورد‌ مي‌رود‌ و اولين معماي جنايي خود‌ را هنگامي که بيست ساله و د‌انشجو است حل مي‌کند‌.

د‌کتر واتسن (پزشک بازنشسته) فرد‌ي معمولي است و هد‌ف نويسند‌ه از خلق شخصيت او د‌ر کنار شرلوک هولمز، نشان د‌اد‌ن و برجسته سازي هوش و ذکاوت فوق العاد‌ه د‌وست و مصاحبش است.

نخستين ظهور شرلوک هولمز د‌ر رمان «اتود‌ د‌ر قرمز لاکي» (1887) بود‌. از همين جا بود‌ که شرلوک هولمز د‌ر د‌ل‌ها جاي گرفت و همگان را مجذوب خود‌ کرد‌. جالب است بد‌انيد‌ که نام اصلي اين رمان «A Study in Scarlet» است که مرحوم استاد‌ کريم امامي، يکي از مترجمان کشورمان، معاد‌ل فارسي «اتود‌ د‌ر قرمز لاکي» را براي آن برگزيد‌.

بعد‌ از آن شرلوک هولمز د‌ر سال 1890 د‌ر رمان د‌وم به نام «نشانه چهار» ظاهر شد‌.

اولين د‌استان کوتاه شرلوک هولمز، د‌استان «رسوايي د‌ر کشور بوهم» (1891) است.

نوشتن د‌استان‌ها از سوي سرآرتور کانن د‌ويل اد‌امه د‌اشت تا اين که کانن د‌ويل از د‌ست شرلوک هولمز خسته شد‌ و تصميم گرفت که به «کارهاي اد‌بي جد‌ي‌تر» بپرد‌ازد‌. به همين د‌ليل کانن د‌ويل د‌ر د‌استان «آخرين مسأله» د‌ر جنگ تن به تني که ميان شرلوک هولمز و پروفسور مورياتي د‌ر آبشار رايشن باخ د‌ر سوئد‌ د‌ر گرفت، قهرمان افسانه‌اي و محبوب را به قعر اين آبشار فرستاد‌، و براي هميشه با او خد‌احافظي کرد‌. اما ماجرا به همين جا ختم نشد‌.

طرفد‌اران شرلوک هولمز نمي‌توانستند‌ باور کنند‌ که قهرمانشان براي هميشه مرد‌ه است. آن‌ها آنقد‌ر از مرگ شرلوک هولمز اند‌وهگين شد‌ه بود‌ند‌ که به کلاه‌هايشان روبان مشکي بستند‌.فشارهاي بي‌امان آن‌ها به سرآرتور کانن د‌ويل، همچنين اصرار نويسند‌گان مطبوعات از طرف طرفد‌اران و پيشنهاد‌‌هاي مالي سخاوتمند‌انه ناشران انگليسي وآمريکايي به او باعث شد‌ که او پس از د‌ه سال د‌وباره شرلوک هولمز را د‌ر سال 1903 د‌ر د‌استان «خانه خالي» زند‌ه کند‌.

اين د‌استان به همراه يازد‌ه د‌استان بعد‌ي که همه د‌ر ماهنامه استرند‌ د‌ر انگلستان به چاپ رسيد‌. بعد‌اً با عنوان «بازگشت شرلوک هولمز» به صورت کتاب يکجا تجد‌يد‌ چاپ شد‌. کانن د‌ويل د‌ر سال‌هاي بعد‌ به صورت گهگاه به نوشتن ماجراهاي شرلوک هولمز مي‌پرد‌اخت که اين کار تا سال 1927، سه سال قبل از مرگش اد‌امه يافت.

واما د‌ر روز 7 ژوئيه سال 1930 سال 1930 ميلاد‌ي سرآرتور كونان د‌ويل نويسند‌ه برجسته بريتانيايي و خالق شخصيت شرلوك هلمز كارگاه خصوصي افسانه‌اي د‌ر سن 71 سالگي د‌رگذشت.(از روزنامه اطلاعات)
 
عکس:بازی کودک
 
بازی کودک
 

 

codex37x

page25
Balatarin
+ نوشته شده در  شنبه بیستم بهمن 1386ساعت 17:46  توسط یک جهان سومی  | 

وقتی داشتم مجسمه ای از چوب می تراشیدم،به من نزدیک شدی و گفتی:

«چرا چیزی برای من درست نمی کنی»

پرسیدم :چه می خواهی؟

گفتی:یک صندوق

- برای چه کاری؟

- برای گذاشتن چیزی توی آن

- چه چیز هایی؟

- هرچه داری.

این هم صندوقچه ات.هرچه داشتم، یا کم و بیش هر چه داشته ام،توی آن گذاشته ام،ولی پر نشده است.

هم درد و رنج در آن است هم عشق،هم روز های خوب و هم روز های بد،هم اندیشه های خوب و هم بد،

لذت شکل بخشیدن،کمی نومیدی و شادی توصیف ناپذیر خلق کردن.

و از همه بالاتر عشق و حق شناسی ام نسبت به تو را هم در آن گذاشته ام.

ولی صندوقچه باز هم پر نشده است.

 

جان اشتاین بک

 

عکس:

 

 

Balatarin
+ نوشته شده در  پنجشنبه هجدهم بهمن 1386ساعت 18:35  توسط یک جهان سومی  | 

 تا بحال کرامات شیخ  بارها  از زبان افراد و رسانه ها به گوش رسیده است در حقیقت یک ضرب المثل می باشد و موقعی بکار می رود که یک امر بدیهی را یک نفر با افاضات و تفضل بگوید .مثلا در این اوضاع و با توجه بر نحوه احراز صلاحیت ها در مجلس هشتم یک عتیقه فسیل مثل جناب عسگر اولادی با آب و تاب بگوید مجلس آینده جای اصول گرا ها است .به این می گویند کرامات شیخ.

حال مثنوی کرامات شیخ   که یادگار کلاس استاد بسیار عزیزم جناب آقای قافله باشی می باشد  در ادامه آورده می شود

آنچه در چشم می رود خواب است             آنچه در چشمه می رود آب است

شتر سیزوار سم دارد                              در نشابور گربه دم دارد

نمد اصفهان از پشم است                         زیر ابروی آدمی چشم است

از کرامات شیخ ما این است                     شیره را خورد گفت شیرین است

او کرامات دیگری دارد                           برف را دید گفت می بارد

 

عکس:

Balatarin
+ نوشته شده در  چهارشنبه هفدهم بهمن 1386ساعت 18:46  توسط یک جهان سومی  | 

دختر کنار پنجره تنها نشست و گفت

ای دختر بهار حسد می برم به تو

عطر و گل و ترانه و سرمستی ترا

با هرچه طالبی به خدا میخرم ز تو

 

بر شاخ لخت و عور درختی،شکوفه ای

باز ناز می گشود دو چشمان بسته را

مرغی میان سبزه زهم باز می نمود

آن بالهای کوچک زیبای خسته را

 

خورشید خنده کرد و ز انوار خنده اش

بر چهر روز روشنی دلکشی دوید

موجی سبک خزید و نسیمی بگوش او

رازی سرود و موج بنرمی از او رمید

 

خندید باغبان که سر انجام شد بهار

دیگر شکوفه کرده درختی که کاشتم

دختر شنید و گفت چه حاصل از این بهار

ای بس بهارها که بهاری نداشتم

 

خورشید تشنه کام در اعماق آسمان

گوئی میان مجمری از خون نشسته بود

میرفت روز و چون شبحی مات و بیصدا

دختر کنار پنجره محزون نشسته بود.

 

فروغ فرخ زاد

دختر و بهار

Balatarin
+ نوشته شده در  سه شنبه شانزدهم بهمن 1386ساعت 12:14  توسط یک جهان سومی  | 

می گویند در روزگاران قدیم یک اربابی جمعی ار دوستان و مقامات شهر را به منزل خود دعوت می کند .در اواسط میهمانی یکهو کار واجب (w c)برایش پیش میاید .جناب ارباب از دست شویی غلام خود را صدا می زند و می گوید:هی مردیکه نفهم مفت خور اون آفتابه برا پر کن بیاور تا من ..........نم را بشورم.

غلام هم نامردی نمی کند و آب جوش سماور را خالی می کند و می دهد به دست ارباب .خودتان حدس بزنید چه می شود.یا به قول مجری برنامه نود :چه میکنه این آب جوش.

خلاصه این ارباب ........ن سوخته از دستشویی بیرون آمده و جلوی مهمانها شروع به کتک زدن غلام می کند که باعث تعجب و اعتراض حضرات می شود و مهمانها از ارباب می خواهند علت کتک زدن مرد بیچاره مفلوک را بدانند.

در همین اثنا غلام رو به مهمانها کرده و می گوید:شما کاری نداشته باشید بگذارید کارش را بکند آخر شما نمیدانید که کجایش سوخته .من میدانم.

حال حکایت مردم ایران با جناح اقتدار گرا حکایت غلام و اربابش هست مردم در خرداد 76 کاری کردند که فقط خودشان می دانند کجای حضرات سوخته که هم اکنون بعد از 10 سال هنوز جایش مانده و بعض اوقات دارای سوزش شدید می شود مخصوصا در زمان انتخابات.به همین خاطر است که در بررسی صلاحیت ها دست به کار زده و هر کس را که گمان می کنند  در خلق دوم خرداد دست داشته آچمز می کنند.

 

عکس:

 

 

Balatarin
+ نوشته شده در  دوشنبه پانزدهم بهمن 1386ساعت 7:55  توسط یک جهان سومی  | 

من؟

تنها قدم می زنم

در نیمه شب،

در می نوردم زبر پا ،خیابان را.

این خانه های غرق در خواب ،نفس می زنند

از ضمیر من

ماه،پیازی آسمان

بر شیروانی ها آویزان می ماند.

 

من.

به آب می دهم خانه ها را

و درختان محو می شوند

تا دور می رود،تاریانه نگاهم

بر عروسک های خیمه شب بازی می پیچد.

او که نمی داند چگونه تاب می خورند

می خندد،می بوسد،مست می شود.

نمی داند اگر چشم بر هم بگذارم

آنها نابود می شوند

 

من

وقتی که شادمانم

سبزی علف را به او می بخشم

آسمان را آبی می کنم و خورشید را زر اندود.

باز در زمهریر زمستانی، حفظ میکنم

حاکمیت مطلقم را

تا رنگ ها را بایکوت کنم ،و گل ها را نگذارم که بمانند.

 

من

میدانم تو ظاهر می شوی

زنده در کنار من

انکار می کنی که از ذهن من تراویده ای

احساست را تشریح می کنی

عشقی آتشین را که جان می بخشد

هر چند آشکار است

تمام زیبایی تو،هوش سرشار تو

عزیز من

فدیه ای است که من پرداخته ام.

 

شعر از سیلویا پلات۱۹۳۲-۱۹۶۲

 

Balatarin
+ نوشته شده در  شنبه سیزدهم بهمن 1386ساعت 13:27  توسط یک جهان سومی  | 

 اصولا رکورد شکنی چیز خوبی است مخصوصا که باعث شهرت  بشود .مثلا همین در ایران در یک اقدام شجاعانه و جهادی هیات های اجرایی انتخابات به منظور کوبیدن مشت محکم بر دهان یاوه گویان 90 درصد از بزغاله های ناقص الشعور  انسان نما را رد صلا حیت کردند و کک هیچ کس نگزید یا در کشور های همجوار خودمان براردان مسلمان برای رو کم کنی جماعت کفار هر روز چندین نفر انسان مستعد گناه را به دیار باقی می فرستند و کاری ندارند که در عصر ارتباطات زندگی می کنند.و هی پشت سر هم رکورد می شکنند.

حال در این گیر ودار یک مشت آدم بیکار شکم سیر در یک منطقه به اسم بلژیک که نمی دانم در کدام خراب شده قرار دارد و فقط ما را یاد فرمانده کسلر  و  ناتاشا و ارتش سری می اندازد جمع شدند و یک رکورد شکستند .چه رکوردی ؟

این آقایان و خانمهای نه چندان محترم در یک مرکز خرید در شهر آنت ورپن بلژیک در روز 28 ژانویه 2008 آمدند گیلاس های شامپاین را روی هم گذاشتند و یک فواره شیشه ای  درست کردند .تعداد 43000  گیلاس بلور روی هم گذاشتند  به ارتفاع 23 فوت(خودتون حساب کنید چند متر میشود فکر کنم 7 متر بشود)و به وزن تقریبی 9 هزار کیلو.و یک رکورد شکستند .در خاورمیانه با جنازه انسانها از این رکورد ها شکسته می شود.

در ادامه می توانید عکسهای این رکورد شکنی را ملا حضه فرمایید

فواره شیشه ای

لطفا برای دیدن بقیه عکسها روی ادامه مطلب کلیک بفرمایید


ادامه مطلب
Balatarin
+ نوشته شده در  پنجشنبه یازدهم بهمن 1386ساعت 9:35  توسط یک جهان سومی  | 

عمو پرنده فروش،

ما،هم پرنده داریم

هم درخت.

تو فقط یه ما  چند شاهی

ابر بده.

 

شعر از :اورحان ولی کانیک .شاعر ترک .تولد1914  مرگ  1950  به دلیل سکته مغزی

 

عکس:

Balatarin
+ نوشته شده در  چهارشنبه دهم بهمن 1386ساعت 9:13  توسط یک جهان سومی  | 

جایزه اسکار مجسمه کوچکی است که از سال ۱۹۲۷ به هنرمندان سینما داده شده.ابتدا نامی نداشت و از آن فقط به نام «مجسمه» یاد می‌شد. فکر ایجاد و اهداء این مجسمه در اولین جلسه هیئات رئیسه آکادمی علوم و صنایع سینمای امریکا بوجود آمد. طراح آن شخصی به نام «گیبونز» بود. هیئت یادشده این طرح را پسندید و برای اینکه به مرحله عمل درآید پس از تغییراتی اندک توسط استادان فن به صورت کنونی درآمداست که ۲۵ سانتیمتر طول و ۱۸۰۰گرم وزن دارد , داخل آن از برنز ساخته شده و روکشی از طلا دارد. ارزش مادی این مجسمه در حدود ۱۰۰ دلار می‌باشد وهمه ساله به هنرمندان سینما داده می‌شود که در برگیرنده ۲۸ اسکار سینمایی است.

نحوهٔ نامگذاری

نام اسکار به صورت تصادفی روی این مجسمه گذاشته شد. روزی «مارگریت هریک» منشی هیئت رئیسه در حالیکه به این مجسمه می‌نگریست اظهار داشت که این مجسمه وی را به یاد «عمو اسکار» می‌اندازد. این گفته توسط خبرنگار یکی از روزنامه‌ها که در آن نزدیکی نشسته بود یادداشت گردید و فردا در روزنامه‌ای که کار می‌کرد این جمله دیده شد: «کارمندان هیئت رئیسه مجسمه مشهورشان را اسکار نامیدند» و از آن به بعد این نام روی مجسمه ماند.(از ویکی پدیا)

در ادامه می توانید عکسها یی از چگونگی ساخت این مجسمه را ببینید

ساخت مجسمه اسکار

لطفا برای دیدن بقیه عکسها روی ادامه مطلب کلیک کنید


ادامه مطلب
Balatarin
+ نوشته شده در  دوشنبه هشتم بهمن 1386ساعت 15:41  توسط یک جهان سومی  | 

در زمانهای قدیم یک فرمانده کشتی مقابله با دزدان دریایی و دشمن که به شجاعت معروف بود (شبیه بعضی سرداران وطنی خودمان)؛هر بار به کشتی اش حمله می شد به آجودانش می گفت :برو برایم پیراهن قرمز بیاور تا اگر زخمی شدم کسی نفهمد و روحیه سربازان و پرسنلم خراب نشود.

یک روز که به کشتی این فرمانده شجاع و متهور حمله شده بود ؛به آجودانش گفت:علاوه بر پیراهن قرمز شلوار قهوه ای رنگم را هم بیاور.

 

عکس :بزرگترین سگ دنیا

بزرگترین سگ دنیا

Balatarin
+ نوشته شده در  یکشنبه هفتم بهمن 1386ساعت 8:58  توسط یک جهان سومی  | 

چندین سال پیش و زمانی که رسانه ملی(تلویزیون)فقط دو شبکه داشت یک فیلم خیلی جالب و مذهبی نشان داد به نام آهنگ برنادت.داستان فیلم در باره دختری بود که ادعا می کرد مسیح را می بیند.زندگی برنادت فرجام خوشی نداشت و در جوانی بیمار شد و فوت نمود .امروز در سایت پارسینه خبری را دیدم که مربوط به همان برنادت می باشد و آن سالم ماندن جنازه وی پس از ۱۲۷سال.

اصل خبر:

به گزارش پارسینه، سینه برنادت دختری از روستاهای فرانسه و از خانواده ای فقیر بود که مدعی شد مریم مادر مسیح را می بیند و با او گفتگو می کند. عده ای به او ایمان آورده و عده ای دیگر او را دروغگو خواندند ولی حرف های برنادت که از طرف مریم مقدس بیان می کرد و به همه مردم روی زمین پیامهای خوب زیستن را ابلاغ می نمود حتی اسقف کلیسای آن جا را نیز بر آن داشت تا به برنادت ایمان آورد.



برنادت در طول زندگیش معجزات بسیاری از جمله شفای بیماران لاعلاج انجام داد و سرانجام در سال ۱۸۷۹ درگذشت. و حالا پس از ۱۲۷ سال مقامات کلیسایی که وی در آنجا دفن شده بود بدن او را بیرون آوردند و دیدند که جنازه اش نپوسیده است و این محل امروز محل زیارت مسیحیان شده است

برنادت

Balatarin
+ نوشته شده در  چهارشنبه سوم بهمن 1386ساعت 9:44  توسط یک جهان سومی  | 

آن دم که دیده فرو بندی ، ای زیبای دلتنگم

در قعر مقبره ای از مرمر سیاه

وآ ن دم که ترا خوابگاه و سرای

جز سردابه ای نمور و گودالی ژرف نباشد؛

 

آن دم که سنگ سنگینی کند بر سینه پر هراس تو

و بر پهلو گاهت که بی قیدی دلپذیری نهفته در آن

و باز دارد دلت از خواهش  و تپش

و پایت را از دویدن از پی عشق،

 

دراین شبهای دراز که خواب را بدان راه نیست

گور ،محرم رویای بی پایان من

تورا خواهد گفت:«ای هرزه گرد ناکام

تو را چه سود که ندانستی مردگان از چه گریانند؟»

آنگاه کرم،چونان ندامت پوست تنت را می جود...........

 

شعر از:شارل بودلر

 

 

 

Balatarin
+ نوشته شده در  دوشنبه یکم بهمن 1386ساعت 8:20  توسط یک جهان سومی  |