سه حکایت از ابو سعید ابوالخیر
شیخ ما را فرزندی خرد درگذشت و شیخ عظیم او را دوست داشتی.چون او را بگورستان بردند شیخ فرزند خویش را بدست خویش در خاک نهاد و چون از خاک بر آمد اشک شیخ روان گشت و با خود ان دو بیت آهسته میگفت:
زشت باید دید و انگارید خوب
زهر باید خورد و انگارید قند
توسنی کردم.نــــــدانستم همی
کز کشیدن سخت تر گردد کمند
و بعد از آن پسری دیگر هم خرد از آن شیخ فرمان یافت ،بر زبان شیخ رفت که:
-«اهل بهشت از ما یادگاری خواستند دو دستنبوی شان فرستادیم تا رسیدن ما»
*************
آورده اند که شیخ روزی در بازار نشابور می رفت و جمع درویشان در خدمت او می آمدند .جمعی برنایان می آمدند برهنه ، هر یکی ایزار پای چرمین می پوشید و یکی را بر گردن گرفته می آوردند چون پیش شیخ رسیدند شیخ پرسید که :
«این کیست»
گفتند :«امیر مقامران (قمار باز)است.»
شیخ او را گفت:
-«این امیری به چه یافتی؟»
گفت : «ای شیخ براست باختن و پاک باختن»
شیخ چون شنید نعره زد و گفت:
-«راست باز و پاک باز و امیر باش»
*************
روزی شیخ فصد (رگ زدن)کرده بود حسن را گفت:
-«هان ای حسن چگونه می بینی؟»
حسن گفت:
مردان چهان فصد کنند خون آید
تو فصد کنی عشق تو بیرون آید
شیخ فصاد را گفت:
-«بگیر و ببند»
دست شیخ حالی ببستند و دیگر خون نرفت
از کتاب :یکسو نگریستن یکسان نگریستن به انتخاب و تلخیص فریدون مشیری انتشارات صفی علیشاه