در ارديبهشت 1257شمسي قافله اي از آلاشت(دهكده اي در سواد كوه) به سوي تهران حركت نمود معمولا در اين موقع از سال  در گردنه امام زاده هاشم برف وجود داشت و گذشتن قافله از اين گردنه كمي سخت مي نمود  بخصوص اينكه در قافله يك زن بهمراه برادر و   نوزاد چهل روزه اش نيز حضور داشت(اين طفل در 24 اسفند 1256 بدنيا آمده بود) .نوش آفرين به همراه پسرش رضا به اصرار خود و علي رغم مخالفت ديگران عازم تهران شد تا خبري از شوهرش پيدا كند .عباسقلي خان همسرش را در آلاشت جا گذاشته بود و ماندن يك زن تنها در اين منطقه چندان خوشايند نبود .كاروان كوچك ياد شده با مشقت و از ميان برف هايي كه تا زانو مي رسيدند به راه خود ادامه ميداد ولي نوزاد چهل روزه حال   روز خوبي نداشت .نوزاد يخ زده بود و اين امر باعث نگراني مادر گشته و همراهيان ديگر اميدي به ماندن اين طفل نداشتند كه كاروان به قهوه خانه امام زاده هاشم رسيد در قهوه خانه نوزاد ديگر نفس نمي كشيد و اين موضوع را قهوه چي نيز تصديق كرد.به ناچار نوزاد را كنار هيزم هاي بخاري گذاشتند تا صبح شود و دفنش كنند.همراهيان خواستار دفن نوزاد شدند ولي دل كندن از بچه براي مادر سخت بود به همين خاطر مخالفت نمود.صبح با شروع حركت كاروان قنداق نوزاد را در طويله گداشتند و به حركت خود ادا مه دادند.بعد از ساعتي از حركت قافله مادر طفل طاقت نياورد و خواستار بازگشت به قهوه خانه و بردن كودك خود به تهران و دفن آن در تهران شد در قهوه خانه پيرمردي حال پريشان مادر را مي بيند و از موضوع مرگ كودك با خبر مي شود و نوزاد را گرفته و شروع به مالش دست و پا و بدن وي مي كندد و پس از نيم ساعت صداي كودك بلند مي شودو حيرت مسافران را باعث مي گرددو دست تقدير چنين بود كه آن كودك بزرگ گردد و سرنوشت يك كشور را در دست بگيرد و بعنوان باني سلسله پهلوي اوضاع آشفته بعد از قاجاريه را بهبود بخشد.

رضا شاه  مي گفت:«مقدر اين بود كه بمانم  و اين مملكت را سر و سامان بدهم .» امام زاده هاشم در راه تهران آمل قرار دارد  و  امام زاده اي است رضاي آلاشتي سواد كوهي را از مرگ نجات داد تا 40 سال بعد اعليحضرت شود.

بر گرفته از کتاب رضا شاه از تولد تا سلطنت نوشته رضا نیازمند

 

عکس:

 

چشم ها