عدالت
در يكي از شبـهـا، جشني در كــاخ سلطنتي برپا شد. ناگهان مردي ناخوانده به همراه دعوتشدگان وارد قصر شد و در برابر شاهزاده، اداي احترام کرد. همگي با تعجب به او نگريستند؛ زيرا يكي از چشمانش بيرون آمــده بود و خون از آن جاري ميشد!
شاهزاده از او پرسيد: چه اتفاقي براي تو افتاده است؟
مرد پاسخ داد: اي شاهزاده! من دزد هستم. تـاريكي چنين شبــي را غنيمت شمردم و وارد يكي از مغازهاي صرافي شدم. از ديوار بالا رفتم، اما اشتباهاً از پنجره ديگري وارد مغازه بافندگي شدم، بنابراين با سرعت تصميم گرفتم تا بگريزم اما به سبب تاريكي بسيار، سوزن دستگاه بافندگي به يكي از چشمهايم اصابت كرد و آن را از حدقه بيرون آورد. اكنون نزد شماآمدم تا عدالت را اجرا كنيد و حق مرا از مرد بافنده بستانيد!
شاهزاده دستور داد تا مرد بافنده را احضار كنند و به سرعت او را آوردند. فرمان داد تا چشمان او را از حدقه بيرون آورند!
مــرد بافنده گفت: شاهزاده! به راستي كه حكم عادلانــهاي را صادر فرمــوديـد، اما من براي بافنــدگي به دو چشم نيــاز دارم تا بتوانم هر دو طرف لبــاس را ببينم. همسايــهاي دارم كه پينــه دوزي ميكند و او مانند من دو چشم دارد اما براي پينهدوزي تنـــها بــه يك چشــم نيــاز دارد. پس اگر ميخــواهيد قانـــون را زيرپــا نگذاريد ميتوانيد او را احضــار كنيد تا يكي از چشمهــايش را بيرون آوريد!
آنگاه شاهزاده دستور داد تا مرد پينهدوز را احضار كنند و چون آمد، يكي از چشمهايش را در آوردند و اينگونه عدالت اجرا شد!
نتیجه گیری اخلاقی:................حق مسلم ماست
برگرفته از كتاب ديوانه و خدايان زميني
جبران خليل جبران
عکس
