کرکره های پنجره را میکشم
تا انبوه مردمان ر ا نبینم
دلم میگیرد از هجوم بی درنگشان
و از خنده های بی دغ دغه شان
آرام رفتنشان بوی فریب می دهد
و تندی شتابشان دسیسه ای را رقم میزند
آنگاه که درسکوتند ، فکرشان به شیطان می ماند
و آن زمان که لب به سخن می گشایند
یکدیگر را به ورطه نابودی می برند
دستشان را برای دوستی مفشار
که اینان در تالاب هزاررنگ دنیا غوطه ورند
اگر توانند تو را رام آرزوهاشان خواهند کرد
و گرنه غرق در مرداب رویاشان خواهی شد
+ نوشته شده در پنجشنبه هفدهم آبان ۱۳۸۶ ساعت 17:55 توسط یک جهان سومی
|