زماني كه اينشتاين تازه نظريه جنجالي خود را مطرح كرده بود  مدام براي سخنراني در دانشگاهها از شهري به شهر ديگر مي رفت و در اين رفت و آمدها يك راننده زيرك و زرنگ هم داشت و خود به قول معروف پشت رل نمي نشست. اين جناب راننده در همه سخنراني ها حضور موفق داشت  و همه را به دقت گوش مي كرد  و آنقدر اين كار را كرده بود كه تقريبا تمام سخنان دانشمند را حفظ كرده بود. يك روز با داشمند قراري گذاشتند كه به جاي راننده پرفسور پشت فرمان بنشيند و به جاي اينشتاين جناب راننده سخنراني كند .

ظاهرا شبيه هم هم نبودند ولي به علت عدم گسترش رسانه هاي تصويري  در آن زمان جهره حقيق اينشتاين براي مردم و مستمعين شناخته شده نبود و به همين خاطر كمتر كسي قيافه واقعي دانشمند را مي شناخت 

دانشمند معروف از يك چيز دلواپسي داشت كه اگر بعد از سخنراني  جناب راننده دانشجويان شروع به سوال بكنند  فرد ياد شده چطور جواب آنان را خواهد داد و اين نگراني درست از آب درآمد و بعد از جلسه دانشجويان شروع به سوالات مختلف از راننده كردند.

جناب راننده چند ثانيه اي تمركز كرد و به علت همنشيني با دانشمند جوان بر هوش و ذكاوتش نيز افزوده شده بود  در  جواب سوالات عجيب و  غريب دانشجويان گفت كه :«سوال هاي شما آنقدر پيش پا افتاده است كه راننده من هم مي تواند جواب همه آنان را بدهد» و جناب راننده (همان دانشمند) با خنده اي تمامي سوالات را پاسخ دادند.