اشكهاي مادر
كودك از مادرش پرسيد: «چرا گريه ميكني؟»
مادر پاسخ داد: «چون مادرم.»
كودك گفت: «نميفهمم.»
مادر او را در آغوش كشيد و گفت: «هرگز نخواهي فهميد...»
كودك از پدرش پرسيد كه چرا مادر بيهيچ دليلي گريه ميكند و تنها جوابي كه پدر داشت اين بود كه همة مادرها همينطور هستند.
كودك تصميم گرفت اين موضوع را از خدا بپرسد: «خدايا! چرا مادرها به اين راحتي گريه ميكنند؟»
خــداوند پاسخ داد: «پســـرم! من بايد مادران را موجوداتي خاص خلق ميكردم. مــن شانههاي آنها را طوري خلق كردم كه تـــوان بار سنگين زندگي را داشته باشند و در عين حــال آرام و مهـــربان باشند. من به مـــادران نيرويــي دادم كه طــاقت به دنيا آوردن كودكانشان را داشته باشند. من به آنهـــا نيـــرويي دادم كه توان ادامه دادن راه را، حتي هنگامي كه نزديكانشان رهايشان كردهاند، داشته باشند؛ توان مراقبت از خانواده در هنگام بيماري، بيهيچ شكايتي. من به آنها عشق ورزيدن به فرزندانشان را آموختم، حتي هنگامي كه اين فرزندان با آنها بسيار بد رفتار كردهاند.
و البته اشك را نيز به آنها دادم، براي زماني كه به آن نياز دارند.»
برگرفته از : كتاب هفده داستانِ كوتاه كوتاه
مادر پاسخ داد: «چون مادرم.»
كودك گفت: «نميفهمم.»
مادر او را در آغوش كشيد و گفت: «هرگز نخواهي فهميد...»
كودك از پدرش پرسيد كه چرا مادر بيهيچ دليلي گريه ميكند و تنها جوابي كه پدر داشت اين بود كه همة مادرها همينطور هستند.
كودك تصميم گرفت اين موضوع را از خدا بپرسد: «خدايا! چرا مادرها به اين راحتي گريه ميكنند؟»
خــداوند پاسخ داد: «پســـرم! من بايد مادران را موجوداتي خاص خلق ميكردم. مــن شانههاي آنها را طوري خلق كردم كه تـــوان بار سنگين زندگي را داشته باشند و در عين حــال آرام و مهـــربان باشند. من به مـــادران نيرويــي دادم كه طــاقت به دنيا آوردن كودكانشان را داشته باشند. من به آنهـــا نيـــرويي دادم كه توان ادامه دادن راه را، حتي هنگامي كه نزديكانشان رهايشان كردهاند، داشته باشند؛ توان مراقبت از خانواده در هنگام بيماري، بيهيچ شكايتي. من به آنها عشق ورزيدن به فرزندانشان را آموختم، حتي هنگامي كه اين فرزندان با آنها بسيار بد رفتار كردهاند.
و البته اشك را نيز به آنها دادم، براي زماني كه به آن نياز دارند.»
برگرفته از : كتاب هفده داستانِ كوتاه كوتاه
+ نوشته شده در دوشنبه سوم دی ۱۳۸۶ ساعت 13:39 توسط یک جهان سومی
|